شنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۸

روز 21 - قدرت 10

هر بار لذت میاره
اگر شما پولی از داس کا دام نبردیدهنوز از ان لذت خواهید برد. انچه که من احساس می کنم اینکه شرکت کننده ها و بینندها ی سالن و در خانه ذره ای تفریح کنن و لذت ببرن.
چیزی که من رو متعجب می کنه اینکه شرکت کننده های من از افشا کردن خودشون در برابر دوربین ذره ای تردید نمی کنن ترسها و رویاهای خودشان رو دارند و در برابر دوربین شاد و سر حال هستند و انها خیلی رک هستند.
من فکر می کنم بهترین کتابها دانش انسانها هستند و داس کا دام به من یه سکو داد تا درک مردم و قدردانی انها رو افزایش بدم.
معهذا این کتابها که دانش انسان ها هستند کمی مشکل که قلبها رو خواند اما چشمها تنها چیزی هستند که میشه خواند.
من با احترام اعتراف می کنم که از این نمایش لذت می برم این جا جای مقدسی نیست و احساسات بیشتر از منطق است و من فردا شب در برنامه منتظر شما هستم.

منبع

چهارشنبه ۱۸ ژوئن ۲۰۰۸

روز 20 - قدرت 10

من فرستاده شده بودم به مدرسه اسکیندیا در گوالیور همراه برادر کوچکترم آرباز. این یه مدرسه شبانه روزی عالی با امکانات سرگرمی نامحدود بود. من همیشه به شنا کردن علاقه داشتم و مربی ورزشم اعتقاد داشت که من میتونم یه شناگر سطح ملی بشم. من از بچگی فرصت ها رو هدر میدم، بنابراین این شگفت آور نیست که من بازیگر و چک-ده-ایندیا رو انجام ندادم. من به طور واضح روزهای مدرسه ام رو یادم میاد. اون سراسر شوخی، خوشی و ورزش بود. من به شدت شیطون بودم و عاشق اجرای عملی شوخی ها. این واقعا تعجب آوره با وجود همه کارهایی که من کردم، معلم هام منو دوست داشتن.

پدرمون دوست نداره که عشقش رو نشون بده اما اون به طور بد ما رو از دست داد و یه بار اومد به گوالیور برای آوردن ما بخاطرتعطیلی تابستان. اون نقشه ی استادانه ای ساخت برای ما برای ماه طولانی تعطیلی...ما رفتیم به دیدن سیرک بازی نزدیک خانه مون، در بندرا. ما از دیدن بند بازی و ایجاد ذوذنقه در هوا با حرکت جادوئی اونها هیجان زده شده بودیم. روز بعد، من تصمیم گرفتم از اونها تقلید کنم بالای مخزن آب...ناگهان به پایین افتادم، استخون هر دو بازوهام شکست، در نتیجه در قالب گچ موند برای تمام یه ماه! پدرمون یک ماه مرخصی گرفته بود از کارش برای ما، برای تعطیلی به یاد موندنی مون و اون به طور مخوف از من دلخور بود. گرچه، پوشش نقره ای برای یه ماه کامل بود مادرم به من غذا میداد همه وعده ها رو با دستش! و غذا برای من هرگز اینقدر لذیذ نبود! خدا ارزانی داشته مادرها رو با قدرت مخصوصشون در بالا بردن طعم غذا.اونها انگشتهای جادوئی دارن...

من مثل اونهایی هستم که از غذا لذت میبرن...اما من خودم یه مصرف کننده کوچیکم و راجما-چاولا مورد علاقه ام هست. هیچ چیز به جومبو پرون کوری که مادرم میپزه غلبه نمی کنه و بریانی آشپزخونه اون من میتونم پر بخورمش. اون یه آشپز بزرگه اما حتی من اداره میکنم صدا کردن بالای ظرف که شامل چپ-بالا در پر روغن. به من اعتماد کنید این مخلوط لذیذه - غذای من فانتزی است. من یه شکم پرست نیستم اما خوراک شانس - من فقط دوست دارم یه لقمه تست کنم نه شکم کامل.

سه‌شنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۰۸

روز 19 - قدرت 10

ما اغلب برای داس کا دام تمرین و فیلم برداری در شب و نیمه شب داربم بنابراین من اول مهمان ها رو دعوت ما کنن تا در مهمان خانه با من شام بخورند و بعد کار رو شروع می کنیم اما انها فکر می کنن که با دعوت از انها در نیمه شب مزاحم خانواده میشن.
و من به انها اطمینان دادم که مادر من خودش این غذاها رو در مهمان خانه اماده کرده و با این کار عادت داره و انها مزاحم نیستد در حقیقت میزبا نان تعجب می کنه اگر مهمان چند روزی در خانه اش به ماند ضرر خواهد کرد .
ما برادرها از هم ارث برده بودیم از اینکه مدام دوستان مان رو مهمان به خانه بیاریم اما پدر نسبت به اون سخت گیر نبود و ما از او این رو به ارث بردیم.
همه ی ما عشق دادن مهمانی هستیم و همیشه دنبال عذری برای این کاریم یه روز عصر پدرم با دیدن این همه مهمان در خانه متعجب شد این جشن برای گرفتن ازمایش خونش بود .
ان روز صبح او برای گرفتن نتایج ازمایشها ی عادی رفته بود و ما به این بهانه از دوستان نزدیکمان برای این کار دعوت کردیم.
پدرم خیلی هیجان زده شده بود ما طوری با مهمان برخورد می کنیم انگار او در خانه ی خود است و ما هر روز جشن می گیریم و ان ور علت با هم بودن می دانیم.
بنابراین اگر من به شما بگم که هر روز پا فشاری می کنم تا که هر کس از تیم داس کا دام به خانه ی من بیاند. یه روز عصر من ارادا شرما رو به خانه دعوت کردم و او از دیدن کیک بزرگی که من سفارش داده بودم تعجب کرد اون در مورد تاریخ تولدش به من چیزی نگفته بود اما من در طی تمرین به گوشم خورده بود صورت او خیلی متعجب بود و همه از دیدن اون خندیدند.
من یادم میاد به عنوان دانش اموز سنت استانلس من معلم و دانش اموزان رو با اصرا برای خوردن یه چاشت خیلی عالی به خانه دعوت کردم انها از مدرسه خارج شده بودند تا درس بخوانند و مطالعه کنند و من یه دوجین دانش اموز رو با خودم خانه اوردم و پدر و ماردم از انها با ناهار و عصرانه پذیرایی کردند .پدرم باور نمی کرد من این همه با خودم مهمان بیارم .... انها مثل قوم پاتان رفتار کردند.

دوشنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۰۸

روز 18 - قدرت 10

وقف شده برای یه کسی که منتظر سراسر پل رنگین کمان ماست.

وقتی من هر روز بعد از فیلمبرداری به خونه برمیگردم، روزمره، اول وقتم رو با دو قهرمانم میگذرونم، کسانی که من اسمشون رو مای سون و مای جان گذاشتم. اونها زندگی من هستن و من در مورد اونها احساساتی هستم. در صورتی که من اونها رو نرم نکردم من دوست ندارم که اونها به عنوان سگ یا حیوان اهلی من استناد بشن. این بخاطر اینه که اونها قسمتی از من هستن، خانواده من هستن و اونها شریک همه شادی و غم من هستن. اونها کاملا من رو درک میکنن و اینجا همچین تعهد بزرگی است، چنین سازگاری که من با اونها شریک هستم که این من رو حرکت میده اون سوی کلمات. بهترین زمان هنگامی است که من تعطیلی یکشنبه رو دارم در این زمان من وقتم رو با اونها میگذرونم. مای جان باهوشتر و شیطون تر از مای سون است، اون همیشه اصرار داره که من اول اونو نوازش کنم و سر و صدای بزرگی رو ایجاد میکنه اگه من قبل از اون به مای سون برسم. اونها همچنین تابلو مفهوم من هستن، اونها یاد میدن به من و کمک میکنن به من برای فکر کردن.

وقتی من به مدت طولانی بیرون میرم محدودم و نمیتونم اونها رو با خودم ببرم، من با اونها با تلفن صحبت میکنم. من یه دستگاه بلندگو در خانه نصب کردم، برای اینکه اونها بتونن صدای من رو بلند و واضح بشنون...و من میتونم احساس کنم نزدیک اونها هستم با صدایی که اونها میسازن. مستخدمم به من میگه که اونها صدای من رو تشخیص میدن و نسبت به اون واکنش نشون میدن.مای جان البته اون اول می دوئه جلوی در با شوق انتظار ولی مای سون - اون باهوشتر و شکیبا تره. اون میدونه که من بیرونم و من خواهم برگشت. زمان برای اونها متوقفه و تابیدن خورشید باردیگر وقتی است که من کنار اونها هستم...مثل امروز که بودم!

من از اونها صبر و تحمل رو یاد گرفتم. این عشق بدون قید و شرط که اونها به من آموختن که قسمت بی انتها و زیباست. این چنین عشقی بلندترین درجه از عشق است. این خوشی رو در دیگر چیزهایی که اهمیت ندارند پیدا میکنه، چون این تشخیص میده آزادی از اونها عشق ما رو، و حلقه نمیشن اونها بر خواسته خود ما. این همون نوع از عشق خدا برای ما هست.